تنسوخ نامه ایلخانى، متن‏ج‏1، ص: 245

مقالت چهارم‏[1] در عطرها

______________________________
(1)- ج: رابع.

تنسوخ نامه ایلخانى، متن‏ج‏1، ص: 247

فصل اول‏[2] در معرفت مشک و خاصیت آن‏[3]

آهوى مشک را][4] بگیرند و دست بر شکم و اندامهاء او مالند، تا خونى که در حوالى ناف او[5] باشد بنافه شود. [و چون سرد شود ببندد.

و چون معلوم شود[6] که دیگر خون بآنجا نخواهد شد، نافه را[7] بگیرند، و بیاویزند[8]، تا مدّت یک سال.

و هر خون که پیش از کشتن او در نافه شود پاره‏هاء بزرگ باشد[9].

و هرچه قطره‏قطره در آنجا شده باشد، چون شافهاء بسته محکم‏[10] شده آن را در میان مشک بازیابند.

______________________________
(1)- (اول) تنها در- ع- است‏

(2)- ع، م: و خواص او

(3)- از صفحه 209 سطر پانزده تا اینجا از نسخه- ب- افتاده است‏

(4)- ب: که در آن حوالى‏

(5)- ع: شد

(6)- ب، ن، ج: نافه او

(7)- ب: و بیاویزد

(8)- ج، ن، م: شود

(9)- ب: محکم و بسته.

تنسوخ نامه ایلخانى، متن‏ج‏1، ص: 248

و گفته‏اند که (آن) آهو که‏[11] سنبل و بهمنین‏[12] مى‏خورد، مشک از آن تولد مى‏کند[13].

اما[14] انواع مشک. بهترین [مشکها] مشک ختنى‏[15] باشد که از میان ولایت خطا آرند[16]. از آن سبب‏[17] کم بدست آید، (و عزیز الوجود باشد)، نافه‏اى از آن قریب‏[18] پانزده مثقال برآید.

و از تنگى (که) پوست آن نافه (را باشد) بیش از یک درم نبود[19] بدست بتوان دانست که در اندرون او، شافها هست یا نه. و چون مشک او بریزند پوست نافه‏[20] نیم مثقال یا درمى بیش برنیاید[21].

و ظاهر[22] پوست نافه ختنى نسو[23] باشد. و بر وى هیچ موى نبود[24].

و چون مشک ختنى‏[25] خواهند که بسایند، اگر کافور بکار ندارند[26] سر بدرد آید[27]، و خون از بینى‏[28] روان شود، بروزى ده درم بیش نتوان سود، از حدّت بوى آن. و جائى که دو مثقال از دیگر مشک‏[29] بکار شود، از آن مشک ختنى دو دانگ بیشتر بکار نیاید[30].

______________________________
(1)- ع: که آهوئى که‏

(2)- ب: و بهمن‏

(3)- ع: متولد مى‏شود

(4)- کلمه (اما) تنها در- ب- است‏

(5)- ع: ختن‏

(6)- ب: خطائى مى‏آورند و

(7)- (سبب) در- ج، ن- نیست‏

(8)- ب: نزدیک‏

(9)- ن، ج: یک درم بیش نبود

(10)- ب: پوست او

(11)- ع: نباشد

(12)- ب: و ظاهر است‏

(13)- ع:

نافهاى ختنى نرم‏

(14)- ع: نباشد

(15)- ب: ختن‏

(16)- ع: دارند

(17)- ج، ن: آورد

(18)- ج، ن، ع: از وى- ب: از بینى‏

(19)- ب: که از دیگر مشک دو مثقال‏

(20)- ب: دانگ تمام باشد.

تنسوخ نامه ایلخانى، متن‏ج‏1، ص: 249

و بعد از مشک ختنى مشک تبّتى از دیگر مشکها بهتر باشد.

و نافهاء خرد بود، نافه بوزن سه مثقال تا چهار مثقال (بیش) برنیاید[31].

و بر وى موى اندک بود. و مشک او بعضى زرد باشد، و بعضى سیاه «بود.

و سیاه‏[32]» زرد را تفّاحى خوانند.

و سبب زردى آن باشد که تازه‏تر بود. و سبب سیاه آنکه کهنه‏تر باشد، چه خون تازه سرخ بود، و خون کهنه سیاه.

و بعد از آن مشک طوسمسى باشد. و این نوع بتبّتى نزدیک باشد.

و موى نافه آن سفید باشد، بعضى بزردى زند. یک نافه‏[33] از آن بوزن هفت مثقال برآید.

بعد از آن بنیالى‏[34] باشد. و آن مشک بیشتر ریخته فروشند بى‏نافه.

اما مشک نیک نباشد[35]. و درو شافهاء بزرگ بود.

و جائى که مشک تبّتى یک مثقال باید، از این مشک نیم مثقال تمام باشد، و آن را از مشک تبّتى بازپس دارند. جهت آنکه ریخته فروشند بى‏نافه.

بعد از آن مشک خطائى بود، که از سرحدّ خطا آرند. و بمشک ختنى ماند، که نافه او هم نسو[36] باشد، و بى‏موى بود.

امّا در قوّت از تبّتى کمتر باشد. [ (و با تبّتى بهم فروشند. و بهاى خطائى کمتر باشد[37])، از آنکه مشک او ضعیف‏تر بود.

______________________________
(1)- ب: یا چهار مثقال بود- ع: تا چهار مثقال برنیاید

(2)- در- ب، ج- نیست‏

(3)- ب: و نافه‏

(4)- ب: میسالى- ج، ن: سالى (در هر دو نسخه بى‏نقطه است)

(5)- ب: نباشد- ع: باشد

(6)- ع: نسر

(7)- ب: اما در قوت و مضرت حدت مشک بکافور دفع توان کرد. و اللّه اعلم.

تنسوخ نامه ایلخانى، متن‏ج‏1، ص: 250

و بیشتر از مشک که در این زمان مى‏آورند، بدین جانب، مشک خطائى است. و بعد از آن (مشک)[38] هندى که از جانب هندوستان آورند، (و) بوى آن کم باشد، امّا[39] بیشتر از دیگر مشکها بکار دارند، سیاه‏رنگ بود. و در وى شیاف بسیار باشد، امّا کمتر از خطائى بود.

و بعد از آن کشمیرى باشد. و این نوع از همه انواع‏[40] بدتر باشد. نافه‏اى بوزن ده درم برآید، که درو یک مثقال بیشتر نبود، و درو نیز شیاف باشد. و پوستها برهم پیچیده، (و) بکارى زیادت نیاید، مگر][41] عطّاران آن را با مشک نیکو بیامیزند. و این اخس انواع مشک باشد.

امتحان مشک، آبگینه بر آتش نهند، و قدرى مشک بر وى اندازند، اگر بوى مشک خالص آید، نیکو باشد. و اگر بوى دیگر ظاهر گردد، مغشوش بود[42]. و نیز در سر دندان بخایند، و در رکوئى گیرند، و بمالند، اگر رکو رنگین شود، و ثفلى بماند[43] مشک بود. و اگر همه با رکو حل‏[44] شود، و هیچ نماند، خیانت کرده باشند.

دیگر سر[45] سوزن در سیر زند[46]، و در سر[47] نافه زند، اگر بوى مشک دهد نیکست، و اگر بوى‏[48] سیر دهد، بد باشد.

______________________________
(1)- از نسخه ج، ن افزوده شد

(2)- ج، ن: و اما

(3)- کلمه (انواع) در- ج، ن- نیست‏

(4)- از صفحه 151 سطر هفتم تا اینجا مقدار یک ورق از نسخه- م- افتاده است‏

(5)- ج، ن، م: نیکو بود و اگر مغشوش بود بوى دیگر ظاهر شود- ج، ن: نیک بود

(6)- ع، ج، ن: نماند

(7)- کلمه (حل) در- م، ن، ج- نیست‏

(8)- کلمه «سر» (در هر دو موضع تنها) در- ع- است‏

(9)- م: در سر زنند- ج، ن: در سیر زنند

(10)- (بوى) در- ن- نیست.

تنسوخ نامه ایلخانى، متن‏ج‏1، ص: 251

و بنافه اعتبار نشاید کرد، از بهر آنکه در نافه نیز خیانت مى‏کنند، بسوزن در وى (مى) آگنند.

و اگر در نافه جو یا گندم یا بند «بد باشد[49]». و مشک‏فروشان گویند آهو جو خورده است، دروغ گویند، آن نشان خیانت باشد.

و اگر خون یابند، دلیل آن باشد که نافه زود شکافته‏اند (پیش از یک سال).

و اگر مشک سفید باشد، دلیل آن بود که نافه نم یافته باشد[50]، و مشک تباه شده. و خیانت مشک بسیار بود «احتیاط تمام باید کرد.»[51]

خاصیّت مشک، بزهرها سود دارد. و در داروهاء چشم کنند، و در مفرّحات بکار دارند، «و در مزاجهاء سرد استعمال کنند[52]».] و مضرّت حدّت‏[53] مشک بکافور دفع شود[54].

______________________________
(1)- تنها در- ع- است‏

(2)- (باشد) در- م- نیست‏

(3)- تنها در- ع- است‏

(4)- م: بکار دارند- آنچه در میان علامت گذارده شده در- ج، ن- نیست- و از صفحه 349 سطر 17 تا اینجا از نسخه ب افتاده است‏

(5)- ع: و مضرت و حدت‏

(6)- ب: دفع توان کرد.

تنسوخ نامه ایلخانى، متن‏ج‏1، ص: 252

فصل در معرفت عنبر 70 و خاصیت آن‏[55]

عنبر انواع است امّا بهترین (آن) اشهب است، نیک [سفید، و بوزن سبک. و چون بشکنند میان او] سفید باشد. و تو بر تو بود[56]، و چربى آن بسیار نبود، و بوى او بر (بوى) مشک غلبه کند[57].

و بعد از آن سلاهطى‏[58] باشد. و آن‏[59] ازرق و چربست‏[60] و بوى او بر بوى مشک غلبه بکند[61].

و بعضى از آن سفید بوده (باشد). از جهت هوا سیاه شود. و چون بشکنند خاک‏رنگ باشد، و اندکى بسرخى زند. بعد از آن عنبر سیاه باشد و آن جز غالیه را نشاید.

امتحان عنبر. آبگینه بر آتش نهند، و عنبر بر وى اندازند[62]،

______________________________
(1)- ع: و خواص او

(2)- ج، ن، م: میان او سفید و توى تو- ب: نیک سفید باشد و توى تو بود

(3)- ج، ن: بکند

(4)- ج، ن: سلاهطى- ع: سلاطن‏

(5)- (آر) در- ج، ن- نیست‏

(6)- ج، ن: ازرق باشد و چرب‏

(7)- ع: برو ریزند.

تنسوخ نامه ایلخانى، متن‏ج‏1، ص: 253

اگر بوى عنبر[63] خالص دهد، نیکو باشد. و اگر بوى دیگر با وى‏[64] آمیخته بود، مغشوش باشد.

و نشان عنبر خالص آنست که تمام گداخته شود. و بر روى آبگینه برود مانند روغن. (و) اگر[65] تمام گداخته نشود، مغشوش باشد.

و گداخته را قدرى در جامه سفید مالند[66]، اگر سبز نماید خالص است. و الّا مغشوش «باشد.

و[67]» امتحان او چون امتحان مشک است و خاصیت او[68] بسیار است.

______________________________
(1)- ع: مشک‏

(2)- ع: با او

(3)- ب: و اگر- نسخ دیگر: اگر

(4)- ب:

مالى‏

(5)- (باشد و) تنها در ع است‏

(6)- ع: و خواص او.

تنسوخ نامه ایلخانى، متن‏ج‏1، ص: 254

فصل در (معرفت و) صفت عود و خواص او[69]

[عود] انواع بسیار[70] است. و هر عودى‏[71] که بر سر آب آید سخت‏[72] بد باشد. باید[73] که محکم و چرب و شیرین‏[74] و نسو باشد.

«و بوى او[75]» بر آتش پایدار بود، و چون بر آتش نهند[76] از اوّل تا آخر (بوى او) یکسان بود، (و) بآخر که سوخته شود[77] بوى او ناخوش نشود[78].

عود جاوى‏[79] [هم‏] نیکو باشد. از همه بهتر عود قمارى باشد[80]، که همه صفات نیکى درو جمع است‏[81].

خاصیت عود بدماغ و اعصاب سود دارد، و قوّت دل دهد. (و) در

______________________________
(1)- ع: و خاصیت او

(2)- کلمه (بسیار) تنها در- ع- است‏

(3)- ج، ن، م، ب: عود

(4)- ع: بغایت‏

(5)- (باید) در- م- نیست‏

(6)- ع: ستبر

(7)- ب: و بوى آن- ج، ن، م: و بر آتش بوى آن: در- ب- نیست‏

(8)- ع: بر آتش باید آزمود و بر آتش بوى او

(9)- ع: بآخر سوختگى‏

(10)- ب: ناخوش گردد و- ج، ن: مغشوش نشود

(11)- م: و عود

(12)- ع: و از همه انواع عود قمارى بهتر بود

(13)- ج، ن، م، ب: جمع‏اند.

تنسوخ نامه ایلخانى، متن‏ج‏1، ص: 255

مفرّحها و معجونها کنند. معده ضعیف را زود[82] بصلاح‏[83] آورد. و چون بخایند بوى دهن خوش کند. و بیشتر[84] اعضا را سود دارد.

______________________________
(1)- (زود) تنها در- ع- است‏

(2)- ع، ب: باصلاح‏

(3)- ج، ن، م: و بیشترى.

تنسوخ نامه ایلخانى، متن‏ج‏1، ص: 256

فصل در معرفت انواع کافور و خاصیت آن‏[85]

درخت کافور و صندل در جزیره‏هاى‏[86] [سخت است، و بیشهاء باریک. بزمستان‏[87] چون برگ ندارد نمى‏توان شناخت. و تابستان نیز در آن بیشها مار بسیار بود. و ماران (بسیار) جهت‏[88] خنکى خود را بر درخت مى‏پیچند[89] رفتن بآنجا[90] ممکن نیست، و تابستان بسر کوهها روند، و تیر بآن درخت که شناخته باشند اندازند، جهت نشان. پس چون زمستان رسد بآنجا شوند[91]. هرکس که تیر خود در درختى باز- یابد[92] آن درخت از آن او باشد.

و چوب درخت کافور چوبى بود سپید، و بسرخى زند. و[93] زود

______________________________
(1)- ع: و خواص او

(2)- ب: در یکى از جزیره‏هاى هندوستان مى‏باشد و در جوف چوب آن درخت بهم رسد

(3)- ج، ن: زمستان‏

(4)- ع: و ماران بسبب‏

(5)- م، ج، ن: مى‏پیچد.- و در ع، افزوده شده: تابستان‏

(6)- ع: بآنجا رفتن‏

(7)- ع: روند

(8)- م: یابند

(9)- ج، ن: (واو) ندارد.

تنسوخ نامه ایلخانى، متن‏ج‏1، ص: 257

شکن باشد. و کافور مانند صمغى باشد در میان آن چوب، و برون نیاید. چون بشکافند کافور از آن میان برون آید. (و) آنچه از میان چوب‏[94] برون توانند[95] کرد برون کنند. و بعد آن‏[96] چوب را بجوشانند و از آب او کافور معمول بتصعید حاصل کنند. آنچه از میان چوب برون ریزد، آن را ریاحى خوانند.

و آنچه (از او) بتصعید بیرون کنند[97]، فیصورى‏[98] 71 گویند. و آن (جمله) سپیدى بود که با زردى زند. و انواع دیگر باشد. اما ریاحى و فیصورى‏[99] یک من بسیصد دینار بخرند. و معمول یک من به پنج دینار بخرند[100].

در کافور خیانت بسیار کنند، نیک احتیاط باید کرد[101].]

امتحان کافور در آبگینه «کنند، و[102]» بر آتش نهند، اگر تمام گداخته شود[103]. خالص باشد. [و اگر چیزى بماند، خیانت کرده باشند.

و بر طعم و بوى اعتماد نشاید کرد. و آنکه‏[104] پاره‏هاء محکم که بدست مالیده نشود[105] کافور خالص باشد.

محافظت کافور آنست که از هوا و باد نگه دارند[106]، در شیشه یا موضعى استوار باید کرد، و قدرى جو با آن بیامیخت که ممکن باشد

______________________________
(1)- (چوب) تنها در- ع- است‏

(2)- ع: توان‏

(3)- ع: از آن‏

(4)- ع:

حاصل کنند

(5)- ع، ن، ج: فنصورى‏

(6)- م: نهند- ج، ن: ندارد

(7)- از صفحه 256 سطر سوم تا اینجا از نسخه ب افتاده است‏

(8)- تنها در- ع- است‏

(9)- ب: امتحانش چون بر سر آبگینه بر آتش نهند بگدازد

(10)- م: و یک‏

(11)- ج، ن، م: مالیده بود

(12)- ج، ن در اینجا افزوده: (آن را).

تنسوخ نامه ایلخانى، متن‏ج‏1، ص: 258

که از هوا تحلیل یابد، و مضمحل «و متلاشى‏[107]» گردد[108].]

خاصیّت (و منفعت) کافور[109]. کافور حرارت را بنشاند[110]. و [در] زهرهاء گرم‏[111] سود دارد [بغایت‏]. و در آبله و جوشش که در چشم پدید آید بکار دارند[112]. و بویهاء گرم بآن اعتدال گیرد[113]. و قوت باه را ضعیف کند[114]. [و اگر بر مرده پراکنند مدّتى مدید بر آن هیأت و صورت بماند.

______________________________
(1)- (و متلاشى) تنها در- ع- است‏

(2)- تا اینجا مقدار شش سطر از نسخه ب افتاده است‏

(3)- ب: خاصیت آن‏

(4)- ج، ن، ب: کافور حرارت بنشاند

(5)- ب: گرم را

(6)- ب: و آبله و گل چشم را که در وى جوشش باشد نگاه دارد

(7)- ب: و در مفرحهاى معتدل بکار آید

(8)- ب: گرداند.

تنسوخ نامه ایلخانى، متن‏ج‏1، ص: 259

فصل در معرفت (انواع) صندل و خواص او.]

«انواع صندل‏ 72 بسیار است‏[115]»، و بهترین صندل‏[116] نوعى باشد که بزردى نزدیک باشد[117]، و سفید بود. و محکم و [چرب و (زرد، و) نسو[118] مانند عود].

و بعد از آن [نوعى باشد] سرخ. [و آن جز طلى را نشاید. و آلات شطرنج‏[119] و نرد و غیرهم‏[120]] (از آن سازند).

خاصیّت [صندل‏]، درد سر که از گرمى بود طلا کنند سود دارد[121].

و معده گرم‏[122] را قوّت دهد، و حرارت باعتدال آورد.

______________________________
(1)- ب: صندل هم در آن جزایر است انواع است- ج، ن، م: صندل انواع باشد- ب، افزوده: «سپید و سرخ و زرد»

(2)- ب: صندل آن‏

(3)- ج، ن، م: که بزردى نیک باشد- ب: و خاص‏ترین بزردى زند

(4)- ع: صو؟

(5)- ع: و آلات و شطرنج‏

(6)- ع: و غیره‏

(7)- ج، ن، م، ب: درد سر گرم را طلا کنند (ب: سازند) و جگر و معده را مفید بود

(8)- ع- افزوده: «و معتدل».

تنسوخ نامه ایلخانى، متن‏ج‏1، ص: 260

فصل در (معرفت و) صفت زعفران (و خاصیت آن)

زعفران در بسیارى از مواضع‏[123] باشد. گل کبودرنگ دارد.

در[124] آخر فصل خریف شکفته شود. و بهترین زعفران قهستانى‏[125] [و بادغیسى و جاستى‏] بود، که بغایت سرخ و خوش‏رنگ و تیزبوى بود، و بر ریشهاى او[126] اندک مایه سفیدى باشد. «و باید که تازه بود[127]».

خاصیّت [زعفران بسیار است، در داروها و عطرها و رنگها (و غذاها[128]) و حلواها بکار دارند،] دل را قوّت دهد، و نشاط بسیار آورد[129]. «بسطى بافراط دارد، و بغایت نیکو باشد[130]

______________________________
(1)- ب: بسیار جاى‏

(2)- ج، ن، م: و گلى کبود دارد و در

(3)- ع: و بهترین زعفران قسمانى؟- ب: بهترین قهستانى‏

(4)- ع: و بر ریشها را

(5)- در- ع، ب- نیست‏

(6)- در- ع، ب- نیست‏

(7)- ب: قوت دل دهد و فرح آرد

(8)- در م، ج، ن- نیست.

تنسوخ نامه ایلخانى، متن‏ج‏1، ص: 261

فصل در معرفت زباد 73 و خواص آن‏[131]

زباد از جانوریست مانند گربه‏[132] (و سگ، و قدرى از گربه بزرگ‏تر)، و دنبال او درازتر باشد[133]. «در ما بین لاهوز و دهلى مى‏باشد[134]» هر روز (بقدر) نیم مثقال یا بیشتر[135] از اطراف پستان و سینه او حاصل آید[136].

بوى خوش دارد[137]، بنرخ مشک بخرند.

و از موضع خایه او[138] چون بیفشارند، بقدر نیم درم چیزى مانند روغن بسته که بوى مشک ازو مى‏آید[139] حاصل گردد. بعضى او را گربه عنبر و گربه مشک گویند. «و از همه تن او بوى خوش آید، و دماغ را

______________________________
(1)- ع: و خاصیت او

(2)- ع: زباد از جانوریست مانند گربه- ب:

زباد اصل آن جانوریست مثل گربه‏

(3)- ج، ن، م: و دنبالى درازتر

(4)- فقط در- ب- است‏

(5)- ج، ن: یا زیادت‏

(6)- ب: و از ناف او عرقى غلیظ گیرند

(7)- ج، ن: کند

(8)- (او) در- م، ج، ن- نیست‏

(9)- ج، ن، م:

از او مى‏دمد.

تنسوخ نامه ایلخانى، متن‏ج‏1، ص: 262

بغایت نافع باشد[140]».

«و اگر در گوش نهند بادهائى که در گوش باشد، تحلیل کند[141]

______________________________
(1)- در- ع، ب- نیست‏

(2)- م، ج، ن: و درد گوشى که از باد خیزد چون در وى نهند باد را بکشند.

تنسوخ نامه ایلخانى، متن‏ج‏1، ص: 263

فصل در صفت لادن و خواص آن‏[142]

(از بلاد شام آرند، و)[143] از موى و ریش بز حاصل کنند.

و اصل آن چیزى دوسنده‏[144] باشد که (در آن حدود) بر گیاه نشیند. «و بز (آن گیاه دوست دارد)، آن را بخورد. چون بز مى‏خورد[145]» لادن بر ریش و موى او مى‏بندد. هرچه بر ریش و مویهاى (پیش) او بود پاک باشد، و با زردى زند. و آن را فرسى خوانند.

و آنچه بر ران و سم او نشیند[146]، با سرگین آمیخته بود. (و با ناپاکى و روث‏[147]).

خاصیت لادن‏[148]، در داروها بکار دارند. روغن او موى را زیادت کند، (و برآورد). و اگر بزیر آبستن‏[149] دود کنند، بچه مرده بیفکند[150].

و بخیانت عنبر کنند.

______________________________
(1)- ع: در معرفت لادن و خاصیت او

(2)- ب: لادنى از اطراف شام آرند

(3)- ع: دوسنده- م: بر دوشنده‏

(4)- ع: و بز آن را بخورد چون بز مى‏خورد

(5)- م: نشیند- ع: بندد

(6)- در- ع، ب- نیست‏

(7)- ج، ن، م: خاصیت او

(8)- ع: بر آبستن‏

(9)- ج، ن: بیفکند- ع: بیفکنند.

 



[1] ( 1)- ج: رابع.

[2] ( 1)-( اول) تنها در- ع- است

[3] ( 2)- ع، م: و خواص او

[4] ( 3)- از صفحه 209 سطر پانزده تا اینجا از نسخه- ب- افتاده است

[5] ( 4)- ب: که در آن حوالى

[6] ( 5)- ع: شد

[7] ( 6)- ب، ن، ج: نافه او

[8] ( 7)- ب: و بیاویزد

[9] ( 8)- ج، ن، م: شود

[10] ( 9)- ب: محکم و بسته.

[11] ( 1)- ع: که آهوئى که

[12] ( 2)- ب: و بهمن

[13] ( 3)- ع: متولد مى‏شود

[14] ( 4)- کلمه( اما) تنها در- ب- است

[15] ( 5)- ع: ختن

[16] ( 6)- ب: خطائى مى‏آورند و

[17] ( 7)-( سبب) در- ج، ن- نیست

[18] ( 8)- ب: نزدیک

[19] ( 9)- ن، ج: یک درم بیش نبود

[20] ( 10)- ب: پوست او

[21] ( 11)- ع: نباشد

[22] ( 12)- ب: و ظاهر است

[23] ( 13)- ع:

نافهاى ختنى نرم

[24] ( 14)- ع: نباشد

[25] ( 15)- ب: ختن

[26] ( 16)- ع: دارند

[27] ( 17)- ج، ن: آورد

[28] ( 18)- ج، ن، ع: از وى- ب: از بینى

[29] ( 19)- ب: که از دیگر مشک دو مثقال

[30] ( 20)- ب: دانگ تمام باشد.

[31] ( 1)- ب: یا چهار مثقال بود- ع: تا چهار مثقال برنیاید

[32] ( 2)- در- ب، ج- نیست

[33] ( 3)- ب: و نافه

[34] ( 4)- ب: میسالى- ج، ن: سالى( در هر دو نسخه بى‏نقطه است)

[35] ( 5)- ب: نباشد- ع: باشد

[36] ( 6)- ع: نسر

[37] ( 7)- ب: اما در قوت و مضرت حدت مشک بکافور دفع توان کرد. و اللّه اعلم.

[38] ( 1)- از نسخه ج، ن افزوده شد

[39] ( 2)- ج، ن: و اما

[40] ( 3)- کلمه( انواع) در- ج، ن- نیست

[41] ( 4)- از صفحه 151 سطر هفتم تا اینجا مقدار یک ورق از نسخه- م- افتاده است

[42] ( 5)- ج، ن، م: نیکو بود و اگر مغشوش بود بوى دیگر ظاهر شود- ج، ن: نیک بود

[43] ( 6)- ع، ج، ن: نماند

[44] ( 7)- کلمه( حل) در- م، ن، ج- نیست

[45] ( 8)- کلمه« سر»( در هر دو موضع تنها) در- ع- است

[46] ( 9)- م: در سر زنند- ج، ن: در سیر زنند

[47] ( 9)- م: در سر زنند- ج، ن: در سیر زنند

[48] ( 10)-( بوى) در- ن- نیست.

[49] ( 1)- تنها در- ع- است

[50] ( 2)-( باشد) در- م- نیست

[51] ( 3)- تنها در- ع- است

[52] ( 4)- م: بکار دارند- آنچه در میان علامت گذارده شده در- ج، ن- نیست- و از صفحه 349 سطر 17 تا اینجا از نسخه ب افتاده است

[53] ( 5)- ع: و مضرت و حدت

[54] ( 6)- ب: دفع توان کرد.

[55] ( 1)- ع: و خواص او

[56] ( 2)- ج، ن، م: میان او سفید و توى تو- ب: نیک سفید باشد و توى تو بود

[57] ( 3)- ج، ن: بکند

[58] ( 4)- ج، ن: سلاهطى- ع: سلاطن

[59] ( 5)-( آر) در- ج، ن- نیست

[60] ( 6)- ج، ن: ازرق باشد و چرب

[61] ( 3)- ج، ن: بکند

[62] ( 7)- ع: برو ریزند.

[63] ( 1)- ع: مشک

[64] ( 2)- ع: با او

[65] ( 3)- ب: و اگر- نسخ دیگر: اگر

[66] ( 4)- ب:

مالى

[67] ( 5)-( باشد و) تنها در ع است

[68] ( 6)- ع: و خواص او.

[69] ( 1)- ع: و خاصیت او

[70] ( 2)- کلمه( بسیار) تنها در- ع- است

[71] ( 3)- ج، ن، م، ب: عود

[72] ( 4)- ع: بغایت

[73] ( 5)-( باید) در- م- نیست

[74] ( 6)- ع: ستبر

[75] ( 7)- ب: و بوى آن- ج، ن، م: و بر آتش بوى آن: در- ب- نیست

[76] ( 8)- ع: بر آتش باید آزمود و بر آتش بوى او

[77] ( 9)- ع: بآخر سوختگى

[78] ( 10)- ب: ناخوش گردد و- ج، ن: مغشوش نشود

[79] ( 11)- م: و عود

[80] ( 12)- ع: و از همه انواع عود قمارى بهتر بود

[81] ( 13)- ج، ن، م، ب: جمع‏اند.

[82] ( 1)-( زود) تنها در- ع- است

[83] ( 2)- ع، ب: باصلاح

[84] ( 3)- ج، ن، م: و بیشترى.

[85] ( 1)- ع: و خواص او

[86] ( 2)- ب: در یکى از جزیره‏هاى هندوستان مى‏باشد و در جوف چوب آن درخت بهم رسد

[87] ( 3)- ج، ن: زمستان

[88] ( 4)- ع: و ماران بسبب

[89] ( 5)- م، ج، ن: مى‏پیچد.- و در ع، افزوده شده: تابستان

[90] ( 6)- ع: بآنجا رفتن

[91] ( 7)- ع: روند

[92] ( 8)- م: یابند

[93] ( 9)- ج، ن:( واو) ندارد.

[94] ( 1)-( چوب) تنها در- ع- است

[95] ( 2)- ع: توان

[96] ( 3)- ع: از آن

[97] ( 4)- ع:

حاصل کنند

[98] ( 5)- ع، ن، ج: فنصورى

[99] ( 5)- ع، ن، ج: فنصورى

[100] ( 6)- م: نهند- ج، ن: ندارد

[101] ( 7)- از صفحه 256 سطر سوم تا اینجا از نسخه ب افتاده است

[102] ( 8)- تنها در- ع- است

[103] ( 9)- ب: امتحانش چون بر سر آبگینه بر آتش نهند بگدازد

[104] ( 10)- م: و یک

[105] ( 11)- ج، ن، م: مالیده بود

[106] ( 12)- ج، ن در اینجا افزوده:( آن را).

[107] ( 1)-( و متلاشى) تنها در- ع- است

[108] ( 2)- تا اینجا مقدار شش سطر از نسخه ب افتاده است

[109] ( 3)- ب: خاصیت آن

[110] ( 4)- ج، ن، ب: کافور حرارت بنشاند

[111] ( 5)- ب: گرم را

[112] ( 6)- ب: و آبله و گل چشم را که در وى جوشش باشد نگاه دارد

[113] ( 7)- ب: و در مفرحهاى معتدل بکار آید

[114] ( 8)- ب: گرداند.

[115] ( 1)- ب: صندل هم در آن جزایر است انواع است- ج، ن، م: صندل انواع باشد- ب، افزوده:« سپید و سرخ و زرد»

[116] ( 2)- ب: صندل آن

[117] ( 3)- ج، ن، م: که بزردى نیک باشد- ب: و خاص‏ترین بزردى زند

[118] ( 4)- ع: صو؟

[119] ( 5)- ع: و آلات و شطرنج

[120] ( 6)- ع: و غیره

[121] ( 7)- ج، ن، م، ب: درد سر گرم را طلا کنند( ب: سازند) و جگر و معده را مفید بود

[122] ( 8)- ع- افزوده:« و معتدل».

[123] ( 1)- ب: بسیار جاى

[124] ( 2)- ج، ن، م: و گلى کبود دارد و در

[125] ( 3)- ع: و بهترین زعفران قسمانى؟- ب: بهترین قهستانى

[126] ( 4)- ع: و بر ریشها را

[127] ( 5)- در- ع، ب- نیست

[128] ( 6)- در- ع، ب- نیست

[129] ( 7)- ب: قوت دل دهد و فرح آرد

[130] ( 8)- در م، ج، ن- نیست.

[131] ( 1)- ع: و خاصیت او

[132] ( 2)- ع: زباد از جانوریست مانند گربه- ب:

زباد اصل آن جانوریست مثل گربه

[133] ( 3)- ج، ن، م: و دنبالى درازتر

[134] ( 4)- فقط در- ب- است

[135] ( 5)- ج، ن: یا زیادت

[136] ( 6)- ب: و از ناف او عرقى غلیظ گیرند

[137] ( 7)- ج، ن: کند

[138] ( 8)-( او) در- م، ج، ن- نیست

[139] ( 9)- ج، ن، م:

از او مى‏دمد.

[140] ( 1)- در- ع، ب- نیست

[141] ( 2)- م، ج، ن: و درد گوشى که از باد خیزد چون در وى نهند باد را بکشند.

[142] ( 1)- ع: در معرفت لادن و خاصیت او

[143] ( 2)- ب: لادنى از اطراف شام آرند

[144] ( 3)- ع: دوسنده- م: بر دوشنده

[145] ( 4)- ع: و بز آن را بخورد چون بز مى‏خورد

[146] ( 5)- م: نشیند- ع: بندد

[147] ( 6)- در- ع، ب- نیست

[148] ( 7)- ج، ن، م: خاصیت او

[149] ( 8)- ع: بر آبستن

[150] ( 9)- ج، ن: بیفکند- ع: بیفکنند.                             


دسته ها :
X